سيد محمد باقر برقعى
331
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شايد تو را در آنسوى اين ديوار * با چشم او بجويم و باز آرم هزار پنجره افسوس اگر بهار همان لالهء چكاوك نيست * خوشا به چشم ضعيفى كه پشت عينك نيست زبان به مدح گل سرخ باز كن ، ساقى ! * مگر دهان تو در بين غنچهها تك نيست به كذب سبز خزان ، قطرهقطره مىخندد * « بيار باده » كه در صدق ابرها شكّ نيست زمانه با همه خوبى ، مرا زمينى خواست * خبر نداشت كه احساس من عروسك نيست هزار پنجره افسوس مىخوردم ، كه چرا * اتاق رو به چمنزار من مشبّك نيست ؟ بيا بزرگ بميريم ، تا زيان نكنيم * كه سود در سفر مرگهاى كوچك نيست شهر سوخته اين شهر ، شهر سوخته ، مثل هميشه نيست * مثل هميشه با من و تو ، مهرپيشه نيست كو روستاى عشق ؟ كه در اين ديار زرد * مضمون چشم پنجرهها باغ و بيشه نيست بايد شكست ، اى دل من ! بيش از اين مپاى * جايى كه سهم آينهها غير تيشه نيست بگذار تا سرشك معطّر كند مرا * وقتى بهار رفت و گلابى به شيشه نيست اى آفتاب خاطرهها ، بيشتر بتاب ! * ناى سفر بهسوى تو در پاى ريشه نيست برادر شهيدم ، محمّد رضا مثل يك شهاب كسى نشسته است در برابرم * كسى به شكل سايهء برادرم همانكه واپسين نگاه خويش را * پر از كلاب كرد و ريخت بر سرم و رفت و مثل يك شهاب دور شد * از اين شبان ساكت مكرّرم سلام من به چشمهاى روشنش * به روزهاى ناشكفته پرپرم دريغ مىخورم كه من نشستهام * و پرزدهست تا خدا ، كبوترم